تبليغاتX
ღღ:.نامه های خط خطی:.ღღ

ღღ:.نامه های خط خطی:.ღღ

**بیاین تنهای تنها رو تنها نذاریم!**

نامه هفدهم"شاكي"

سلام خدا جون

خوبي؟

يه چن ساعتي هست كه دارم به خودم و خودت فكر ميكنم! دارم به اين فكر مي كنم كه تو چقدر شبيه خضر(ع) اون عالم فرزانه هستي  ومن چقدر شبيه به موسي(ع) همون شاگرد كم طاقت.

اما تو فرزانه تر از خضري و من كم صبر تر از موسي! خدا جون من نمي تونم ببينم عزيز ترين كسم رو ازم ميگيري بدون اينكه علتش رو بدونم.يا نمي تونم ببينم دشمنم رو از همه ي خطرها با يه ديوار نجات مي دي! خدا جون من مفهوم اين كاراي تو رو نمي فهمم. خدا جون نمي فهمم چرا اوني كه ظلم ميكنه ، خيانت ميكنه، بايد هميشه خوش باشه! خدا مگه دنيا دار مكافات نيست؟ پس كي؟ اره درسته تو يه روز حسابي هم قرار دادي اما خودت تو كتابت گفتي:"انسان هميشه شتاب زده است" منم انسانم، منم شتاب زدم، منم عجولم، طاقت اينهمه ظلم رو ندارم.

گاهي به موسي(ع)حسوديم ميشه. حسوديم ميشه از اينكه خضر خيلي زود علت كاراشو گفت اما تو،تو الان 18 سال كه علت هيچكدوم از كاراتو نمي گي، هيچكدوم هيچكدوم هم نه منظورم بيشتراش بود!

نه خدا جون، نه نگو كه داري منو با موسي (ع) مقايسه ميكني. خدا موسي علاوه بر اينكه بنده ي تو بود، بر گزيده ي توهم بود، تو حرفات رو از طريق فرشته ي وحي بهش ارسال ميكردي اما من فقط يه بندم، يه بنده ايي كه حرفات رو گوش نميكنه و عجول، يه بنده معمولي مثل هزاران هزار تاي ديگه. من فقط يه بندم كه حرفاتو از طريق يه كتاب كه يه متعلق به قرنها پيش ميشه باهاش حرف ميزني.

پس ديدي كه من و موسي چقدر باهم فرق داريم!

تازه موسي(ع) با اينهم مقامي كه داشت سر سومين كار خضر(ع) صبرش لبريز شد چه برسه به من!

4/4 / 87

1:30 بامداد


 

نوشته شده توسط ღღادم&شاکیღღ در دوشنبه هفدهم تیر 1387 ساعت 12:58 موضوع | لینک ثابت


نامه شانزدهم "آدم"

سلام مونس تنهايي من

آره بازم منم همون ديوونه هميشگي ميخوام بازم از تنهايي ام برات بگم.

آخه ما آدما يه عادت بدي كه داريم اينه كه موقع خوشي به يادت نيستيم اما امان از تنهايي،ديگه فقط تو ميشي مونس تنهاييامون.

 خداجون عجب صبري داري.

ميدوني خداجون به نظر من روزگار مثل پالت نقاشي،دنيا و رنگهاش روي پالت،توهم نقاش زيبايي ها.

اما بعضي وقت ها يه نقاشي رنگش تيره ميشه مثل دل تنهاي من.

اما بعضي وقت ها به رنگ آبي رنگ آزادي رنگ خوش زندگي.

دل من و زندگي من شده بوم نقاشي تو خداجون.

بعضي وقت ها هم رنگ آخر،رنگ زرد،رنگ ترديد و نفرت تمام دل منو مي پوشونه،اما من خوب ميدونم توهمه ي اين لحظه ها با مني وهميشه به ياد مني.

يادم نرفته كه تو اين جور لحظه به من ياد دادي كه با اين همه رنگ چه جوري بازي كنم و چه جوري قشنگترين رنگو برا زندگيم بسازم ولي خودت ميدوني آدما تو بهترين لحظات هم در مقابل زندگي كم ميارن

وبه تو متوسل ميشن دقيقا مثل الان من.

همه ي زندگي يه جور بازي كه بعضي وقت ها برنده وبعضي وقت ها بازنده اي مهم اينه كه كم نياري.

موقعيت هايي هم بوده توزندگي كه با اون همه تلاش،بازنده اين بازي شديم كه اين باخت يه تجربه برا آينده بوده.

     

          خداجون دوست دارم اندازه ...


 

نوشته شده توسط ღღادم&شاکیღღ در شنبه هشتم تیر 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت


دلم در دستان اوست!!"شاکی"

روزی دل شکسته ام را به عرش بردم. خدا روی تختش نشسته بود با دیدنم از جای برخاست و گفت:( امدی بند بزنی؟)

گفتم:(اری!)

و دلم را سپردم به دستش کمی نگاه کرد و زیر و رویش کرد و گفت:( چه کردی با امانتم ای انسان؟! اینکه دیگر جای بند زدن ندارد. این است رسم امانت داری؟! مرا بگو که زمین را به شماها سپردم!!!؟)

بالاخره چینی نازک دلم را بند زد و انرا را دوباره به من داد  همرا با کوله باری از سفارش!!!!

وقتی که داشتم از درب عرش خارج میشدم صدایم زد برگشتم و گفت:(ای انسان دلت را نزد من بسپارو برو . در زمین پیش این ادم اهنی ها دلت خریداری ندارد !!!)

و من مثل همیشه که خدا برای تنهایی خودش بهانه میاورد بی اعتنا به حرفش درب را محکم بستم و از عرش خارج شدم و بازگشتم به زمین!

همه جارا گشتم . در کوچه و خیابان جار زدم:(شده این دل حراج. بدوید یک دل مجانی!.قیمتش یک لبخند به همین ارزانی) اما هیچ کس نشتافت. اما هیچ کس لبخند نزد.حتی مجنون هم دلم را قرض نگرفت . حتی فرهاد هم بیستون را نشکافت....

دوباره برگشتم به عرش  کلون را زدم و درب باز شد و خدا دوباره برخاست و لبخندی زد و گفت :(آمدی بند بزنی؟)

اما نگاهش کردم و با حرکت سرم گفتم:(نه)

گفت:(پس چه میخوای؟؟!)

گفتم:(امدم که بمانم . دلم در زمین خریاری نداشت!)

خدا خنده ی بلندی سر داد و گفت:( اه یادم امد تو همان انسانی. بمان دلبندم .منتظرت بودم . می دانستم که میایی ولیچقدر دیر امدی؟! بیا که خریدار قلب نازک و شیشه اییت منم! بیا همینجا نزد خودم بمان  . دل تو خانه ی من است به کی میخواستی خانه ای را اجاره بدهی؟؟؟!!!)

شرمگین از حرف خدا بودم که او تنها خریدار دل بند زده ام بود  و من همچنان ابلهانه در روی زمین دنبال خریدار میگشتم !!!!

 

                     

 

 

 

                


 

نوشته شده توسط ღღادم&شاکیღღ در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 15:54 موضوع | لینک ثابت


نامه ی پانزدهم"آدم"

سلام خداجونم

منم همون بنده ي ...

واقعا نميدونم از كدوم گروه بنده هات هستم،نميدونم خوب،بد،شاد وشايدم غمگين. فقط اينو ميدونم كه تو يكي از اين گروه ها هستم.

هميشه تو بهترين لحظات وبدترين لحظات زندگيم در كنارم بودي وهستي.واين بزرگترين دل خوشي زند گيم كه تو تكيه گاهمي.

ودوباره برايت از تنها يي واين دل غم زده ام مينويسم.

دوباره زير بارون گريه كردم مثل خودش آروم وآهسته تا كسي به جز تو صدايم را نشنود.

آهسته زير بارون قدم زدم تا كسي صداي پا يم را نشنود.

آهسته زير بارون زمزمه كردم كه كسي صداي غمگينم را نشنود.

اي خدا با تو سخن مي گويم از اين دل غم زده ام،باتو از تنهاييم مي گويم،از بغضي كه در گلويم نهفته است،از فريادي كه در سينه ام خاموش شده است.

مي خوام با صداي بلند گريه كنم واز غم دل سوخته ام بگويم مي خوام اونقدر فرياد بكشم كه دوباره صدامو بشنوي.

دلم مثل يه آسمون ابري گرفته نه رنگي داره ونه چيزي براي زندگي،

چيزي مثل خوش رنگيه يه آسمون دل باز آبي .

     

        "اي فرياد رس فرياد رسان به فريادم برس"


 

نوشته شده توسط ღღادم&شاکیღღ در شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت 14:35 موضوع | لینک ثابت


My Script-by Me